تبلیغات
میغان نامه

میغان نامه
همه با هم پیش به سوی عمران و آبادانی شهیدستان ایران اسلامی « میغان » 
قالب وبلاگ
نویسندگان

رمل‌انداز خائن و همسر پادشاه

 در زمان شاه طهماسب، رمل‌اندازی زندگی می‌كرد، كه آشپز مخصوص همسر سلطان بود. رمل‌انداز عاشق همسر سلطان بود، اما نمی‌دانست به چه طریقی او را از شاه دور نماید و به همسری خود درآورد.

روزی، فكر بسیار شومی به مغزش خطور كرد. تصمیم گرفت فرزند پادشاه را بكشد. بنابراین، هنگامی كه بچه از مادر و دایه‌اش دور شد و در گوشة خلوتی از باغ قصر، مشغول بازی بود، رمل‌انداز آهسته به طرفش رفت و با چاقویی كه قبلاً آماده كرده بود او را به قتل رسانید و طبق نقشة قبلی بدون اینكه همسر سلطان متوجه گردد، چاقو را در جیب او گذاشت. وقتی خبر كشته شدن فرزند پادشاه در قصر پیچید. شاه بلافاصله رمل‌انداز را احضار كرد و به او گفت: من تو را برای چنین روزهایی در قصر نگه داشته‌ام، بنابراین، باید به من بگویی فرزندم چه كسی به قتل رسانده است.

رمل‌انداز، رملی انداخت و سپس گفت: بچه را كسی كشته كه چاقو در جیبش پیدا شود. سلطان دستور داد، كسی از قصر خارج نشود. بعد تمامی ساكنان قصر را كشتند، تا بالاخره چاقو را در جیب همسر شاه پیدا كردند. سلطان با دیدن این صحنه، به قدری عصبانی می‌شود، كه برای تنبیه همسرش دستور می‌دهد، فرزند كشته شده‌اش را بر پشت همسرش ببندند و او را راهی بیابان نمایند.همسر سلطان پی به نقشة رمل‌انداز برده بود، اما نمی‌توانست این موضوع را ثابت نماید.

همسر سلطان گریان و اشك ریزان در بیابان به راه افتاد. رفت و رفت تا بالاخره از دور درختی مشاهده كرد. به سمت آن رفت. چون خیلی خسته شده بود، بچه را از پشتش زمین نهاد و خودش هم از شدت خستگی خوابش برد. در خواب امام حسین(ع) را می‌بیند كه او را به اسم صدا می‌زند و از او می‌خواهد بچه‌اش را شیر دهد. زن سراسیمه از خواب برمی‌خیزد و با تعجب می‌بیند بچه‌اش صحیح و سالم در كنارش دراز كشیده است. همسر سلطان با دیدن این منظره دست‌ها را به آسمان بلند می‌كند و شكر خداوند بخشندة مهربان را به جای می‌آورد. سپس، طفلش را در آغوش گرفته و شیر می‌دهد. همانطور كه مشغول شیر دادن بچه بود از دور كاروانی را مشاهده كرد كه برای زیارت امام رضا(ع) می‌رفتند. وقتی كاروان نزدیك شد. افراد آن با تعجب به این مادر و كودك نزدیك شده و از او پرسیدند: «تك و تنها در آن محل چكار می‌كند.»مادر گفت: «برای زیارت امام رضا(ع) می‌روم، و از آنها خواهش كرد او را همراه خویش ببرند.»


افراد كاروان قبول می‌كنند و او را همراه خویش به مشهد می‌برند. زمانی كه به حرم امام رضا(ع) می‌رسند، همسر شاه خادمة حرم می‌شود و آنها به او حجره‌ای برای زندگی می‌دهند. سالها گذشت و مادر و فرزند در جوار حرم امام رضا(ع) زندگی را سپری می‌كردند، تا زمانی كه فرزند به سنی رسید كه می‌بایست او را راهی مكتب كنند. روزی عده‌ای روحانی به حجرة آنها آمدند و به مادر گفتند: «ما مأموریم فرزند شما را به مكتب مخصوص ببریم و چون از این پس در این مكتب مخصوص درس می‌خواند باید او را جنت مكان بنامید.» مادر طفل قبول كرد و آنها او را با خود بردند. به این ترتیب، بچه صبحها به مكتب مخصوص می‌رفت و شبها به نزد مادرش برمی‌گشت.

سالها از آن زمان گذشت، روزی شاه طهماسب وزیرش را فراخواند و گفت: «ما قصد كردیم به زیارت امام رضا(ع) برویم. پس مقدمات سفرمان را آماده كنید، تا هر چه سریعتر حركت كنیم.

روز بعد، آنها به سمت مشهد حركت كردند و پس از گذشت چند شبانه روز به مشهد و حرم امام رضا(ع) رسیدند. وقتی وارد حرم مطهر شدند، همسر سلطان كه لباس خادمین را پوشید و در گوشه‌ای ایستاد بود آنها را نشناخت و البته رمل‌انداز بدجنس را هم در بین اطرافیان شاه مشاهده نمود. اما نه شاه و نه اطرافیانش هیچكدام او را نشناختند.

چند روز از اقامت شاه گذشت. شبی همسر سابق پادشاه، او و همراهانش را به شام دعوت نمود. پادشاه دعوتش را پذیرفت. آن شب مهمان‌ها به حجرة آن مادر و فرزند آمدند و بعد از صرف شام، همسر سابق شاه كه هنوز خود را معرفی نكرده بود، پیشنهاد كرد هر یك از حاضرین به نوبت سرگذشتی تعریف نمایند. بنابراین، یكی، یكی شروع به تعریف سرگذشت‌هایشان نمودند، تا سرانجام نوبت مادر جنت مكان رسید.

او رو به پادشاه نمود و گفت: «من در صورتی سرگذشتم را تعریف می‌كنم كه كسی از این اتاق بیرون نرود.» پادشاه پذیرفت و دستور داد تا پایان سرگذشت میزبان كسی حق خارج شدن از اتاق را ندارد.

همسر پادشاه شروع به تعریف سرگذشت زندگی خود و پسرش نمود. همین طور كه سرگذشت ادامه پیدا می‌كرد، شاه طهماسب بیشتر به فكر فرو می‌رفت، زیرا شباهت زیادی بین داستان زندگی این زن و همسر سابقش می‌یافت. زن همچنان سرگذشتش را تعریف كرد، تا رسید به آن قسمتی كه پادشاه رمل‌انداز را احضار نموده بود. در همین موقع، رمل‌انداز كه در بین اطرافیان شاه نشسته بود، از شاه اجازه خواست برای رفع خستگی از اتاق بیروت برود. اما پادشاه با صدای بلندی بر سرش فریاد زد و گفت: «حرف نزن و همانجا بنشین تا سرگذشت میزبانمان تمام شود.»

شاه طهماسب یقین پیدا كرده بود، كه میزبانش همان همسر سابق خودش می‌باشد، اما با این حال گذاشت تا همسرش تمامی ماجرا را تعریف نماید. زمانی كه داستان به شب مهمانی رسید، شاه طهماسب گفت: «دیگر بیشتر از این نیاز به گفتن نیست، اینك ما به حقیقت پی بردیم. ما در آن زمان فریب گفته‌های این رمل‌انداز بدجنس و خائن را خورده و شما را محكوم كرده و آواره بیابان نموده بودیم، ولی حالا این رمل‌انداز خائن و بدجنس را به سزای عملش می‌رسانیم. سپس دستور داد: رمل‌انداز خائن را صبح فردا به چوبة دار بیاویزند، تا درس عبرتی برای تمامی خائنان باشد. سپس، دست همسر و فرزندش را گرفت و بعد از زیارت مرقد مطهر امام رضا(ع) به سمت پایتخت به راه افتادند.و سالیان سال، در كنار هم به خوبی و خوشی زندگی كردند.

نویسنده: خانم نرگس وفایی



[ سه شنبه 19 خرداد 1394 ] [ 08:02 ق.ظ ] [ علی اصغر نادری ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ


بسم الله الرحمن الرحیم
وَ قُلْ رَبِّ أَدْخِلْنِی مُدْخَلَ صِدْقٍ وَ أَخْرِجْنِی مُخْرَجَ صِدْقٍ وَ اجْعَلْ لِی مِنْ لَدُنْكَ سُلْطَانًا نَصِیرًا،

میغان از روستا های بسیار کهن و دیرینه شهرستان شاهرود ، بخش بسطام و بزرگترین روستای دشت بسطام از هر نظر می باشد. شغل اکثر مردم این روستا کشاورزی و باغداری و دامپروری است .برگزاری پرشور مراسم عزاداری در ماه محرم به ویژه سینه زنی مشهور « دوره » آنها هر شخصی که یکبار آن را دیده باشد به سوی خود می کشاند.

این روستا حدود 100 شهید در عرصه های متعدد انقلاب اسلامی تقدیم نموده که افتخاری جاودانه و ابدی برای آن ها به ارمغان آورده اند.

خرقان که به شیخ و بس مریدش نازد
بسطام به شکوه بایزیدش نازد
در وسعت این دشت پر از راز و نیاز
میغان به صفای صد شهیدش نازد.

We will build beautiful and modern Meyghan together

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :

  • paper | پرشین بلاگ | ایران بلاگ