تبلیغات
میغان نامه

میغان نامه
همه با هم پیش به سوی عمران و آبادانی شهیدستان ایران اسلامی « میغان » 
قالب وبلاگ
نویسندگان
پدرم در كنار كار كشاورزی رنگرزی هم می كرد تا معیشت، سه پسر و دو دخترش را فراهم كند. من نیز در كنار مادرم در كار خانه داری او را كمك می كردم. دوازده ساله بودم كه پسردایی ام، سیدعلی اصغر كه بیست و شش ساله بود، به خواستگاری ام آمد و به واسطه كمی سنم، پدر و مادرم به این وصلت رضایت نمی دادند.خواهرش بارها به خانه ی ما آمد و صحبت كرد. از هر جهت مادرم را راضی كرد تا ایشان خیالش راحت شد و با مهریه دویست تومان، ما به عقد هم درآمدیم. جشن عروسی مفصلی بر پا كردند، سه شبانه روز شادی و پایكوبی برای وصلت سید علی اصغر و ماهرخ. پس از آن، هر دو با كشاورزی در باغ با كاشت سیب زمینی و سبزی كاری، پا به پای یكدیگر زندگی را اداره می كردند. صاحب چهار پسر و چهار دختر شدند.

حوریه، راضیه، سیدمجتبی به دنیا آمدند و سید كریم اولاد چهارم ما بود كه در سال 1341 به دنیا آمد. بعد از ایشان سید ابوالقاسم در 1343 و بعد از فاطمه و سید رضا سال 1346 به دنیا آمد. پسرهایم همه جا با هم، وابسته و دلبسته همدیگر بودند.
خدا بیامرز شوهرم، سید علی اصغر از شبی تعریف می كرد كه خواب صادقه ای خبر از آینده زندگی فرزندانش را داده بود.
انگار صبح بود و هوا روشن شده بود و در منزل بودم. سیدرضا، سید كریم و سید ابوالقاسم آمدند پیش من. روی اسبی نشسته بودند و با وضع مرتب و لباس های رزم. آنها را تماشا می كردم كه یك دفعه سید ابوالقاسم مثل پرنده رفت بالا و پركشید. نگاهش می كردم و او مثل فواره می چرخید و بالا و بالاتر می رفت، پسران دیگر هم. نه دستشان معلوم بود و نه پاشان. رو به آسمان می رفتند و من از حیرت دیدن این صحنه از خواب بیدار شدم.
خواب پركشیدن بچه ها »سیدعلی اصغر « را در خود فرو برده بود. خوابش را كه برای سیدرضا تعریف كرد. او سر فرو افكند. گونه هایش گل انداخت و تبسم محوی بر چهره اش نشست.
خوابتان صادقه است آقاجان. تعبیر می شود. همان خوابی كه دیدی، همان طور می شود. شما شهادت ما سه نفر را در خواب دیده اید.
و سید علی اصغر شگفت مانده بود. هیچ نمی گفت، اما خواب نیمه شبی همه ذهنش را پر كرده بود. به اولادهایش نگاه می كرد كه روزگاری گمان می برد عصای پیری اش خواهند شد و امروز با آغاز جنگ تحمیلی و تصمیم آنها برای رفتن، نمی توانست مانع آنها شود. زبان به كام گرفت و خود را به تقدیر سپرد.
سید رضا كه رفت جبهه، دانش آموز بود. سنّش قانونی نبود و حتی از طرف مسجد قبول نمی كردند كه او را بفرستند منطقه. شناسنامه اش را دستكاری كرده بود. ما خبر نداشتیم. مدرسه اش را رها كرد و رفت. وقتی فهمیدیم، او در جبهه است، دیگر كاری نمی توانستیم بكنیم. می خواستیم آن طور زندگی كند كه دلش می خواهد.
علی اصغر و ماهرخ می دانستند كه فرزندانشان را آن گونه تربیت كرده اند كه راه به خطا نمی روند و آنها راه را از چاه تشخیص می دهند. اعتمادی كه به پسرانشان داشتند، از اعتقاداتشان نشأت می گرفت. آنها دست پرورده خودشان بودند و جز راه دین، مسیر دیگری را نمی شناختند. به رفتن رضا، راضی بودند و صبورانه دوری نوجوانشان را تاب می آوردند. خبر را كه از بنیاد شهید آوردند، برادرها شنیدند و در تب و تاب چگونه گفتن خبر بودند كه پدر و مادر از پر كشیدن فرزند آگاه شدند. سیدرضا به علت انفجار مین و اصابت تركش مستقیم به سرش در عملیات والفجر 8 و در منطقه فاو به شهادت رسیده بود.


[ شنبه 6 تیر 1394 ] [ 04:07 ب.ظ ] [ علی اصغر نادری ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ


بسم الله الرحمن الرحیم
وَ قُلْ رَبِّ أَدْخِلْنِی مُدْخَلَ صِدْقٍ وَ أَخْرِجْنِی مُخْرَجَ صِدْقٍ وَ اجْعَلْ لِی مِنْ لَدُنْكَ سُلْطَانًا نَصِیرًا،

میغان از روستا های بسیار کهن و دیرینه شهرستان شاهرود ، بخش بسطام و بزرگترین روستای دشت بسطام از هر نظر می باشد. شغل اکثر مردم این روستا کشاورزی و باغداری و دامپروری است .برگزاری پرشور مراسم عزاداری در ماه محرم به ویژه سینه زنی مشهور « دوره » آنها هر شخصی که یکبار آن را دیده باشد به سوی خود می کشاند.

این روستا حدود 100 شهید در عرصه های متعدد انقلاب اسلامی تقدیم نموده که افتخاری جاودانه و ابدی برای آن ها به ارمغان آورده اند.

خرقان که به شیخ و بس مریدش نازد
بسطام به شکوه بایزیدش نازد
در وسعت این دشت پر از راز و نیاز
میغان به صفای صد شهیدش نازد.

We will build beautiful and modern Meyghan together

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :

  • paper | پرشین بلاگ | ایران بلاگ