تبلیغات
میغان نامه

میغان نامه
همه با هم پیش به سوی عمران و آبادانی شهیدستان ایران اسلامی « میغان » 
قالب وبلاگ
نویسندگان

در زمانهای قدیم دو برادر زندگی می‌كردندکه برادر بزرگتر وضع مالی خوبی داشت اما برادر كوچكتر وضع مالی‌اش خوب نبود. اما هر دو همسران بسیار خوب و مهربانی داشتند. یك شب برادر كوچكتر مهمان برادر بزرگتر بود. بعد از خوردن شام آنها شروع به صحبت نمودند، ‌در بین صحبت‌هایشان برادر بزرگتر رو به دیگری كرد و گفت: «برادر تو میدانی كه همسرهای هر دوی ما باردار هستند، پس بیا با هم عهد ببندیم، زمانی كه فرزندانمان به دنیا آمدند، اگر فرزند من دختر بود و بچه تو پسر، من دخترام را به عقد پسر تو درآورم و بالعكس.» برادر كوچكتر قبول كرد.

همسران آن دو بعد از نه ماه و نه روز و نه ساعت بچه‌هایشان را به دنیا آوردندد. همسر برادر ثروتمند صاحب دختری شد و همسر برادر فقیر پسری به دنیا آورد. سالها گذشت، بچه‌ها بزرگ و بزرگتر شدند و درست در زمانی كه به سن ازدواج رسیدند، برادر فقیر از دنیا رفت. یك روز، همسر مرد فقیر رو به پسرش كرد و گفت: «پسرم زمان ازدواج تو فرا رسیده و طبق عهدی كه پدر و عمویت با یكدیگر بستند تو باید با دختر عمویت ازدواج كنی. حالا، من از تو می‌خواهم، به نزد عمویت برویم و عهدی كه با پدرت بسته بودند را به یادش آوریم و از دخترش خواستگاری نماییم.» عمو با دیدن برادرزاده عهد و پیمانی كه با برادرش بسته بود به یاد آورد. اما ناراحت نشد، بلكه با خوشحالی بسیار روی برادرزاده‌اش را بوسید و با پیشنهادش موافقت كرد و چند روز بعد جشن عروسی مفصل و با شكوهی برای آنها برپا نمود.

پسر عمو و دختر عمو بعد از عروسی زندگی ساده‌ای را شروع نمودند، هر چند وضع مالی پسرعمو خیلی خوب نبود، اما از آنجایی كه دختر عاشق پسرعمویش بود، رفاه و آسایش خانه پدری را فراموش كرده و به زندگی ساده و فقیرانه جدیدش عادت كرده بود. پسرعمو صبحها به بازار شهر می‌رفت و برای دیگران كارگری می‌نمود و عصرها با دستمزد اندكی که به دست می‌آورد به خانه باز می‌گشت. ولی از كارش راضی نبود، چون می‌دید با این دستمزد اندكی كه از راه كارگری به دست می‌آورد، هرگز نمی‌تواند زندگی مرفه و شایسته‌ای برای دخترعمویش فراهم نماید. به همین علت، مدتی بود كه ناراحت و افسرده به نظر می‌رسید. یكی از روزها، همسر مهربانش كه طاقت دیدن ناراحتی پسرعمو را نداشت، از او دلیل ناراحتی‌اش را پرسید و پسرعمو برایش از بدی وضع مالیشان صحبت كرد و گفت: «اگر مقداری پول و سرمایه داشت،‌می‌توانست با آن كاسبی خوبی به راه بیندازد و وضعشان رو به راه شود.»

همسرش گفت: «این كه غصه ندارد.» و بلافاصله به نزد پدرش رفت و از او تقاضای مقداری پول و سرمایه برای همسرش نمود. پدر هم موافقت كرد و كیسه‌ای پر از اشرفی به او داد.

پسرعمو با دیدن كیسة پر از اشرفی بسیار خوشحال شد و از همسر مهربانش تشكر نموده راهی بازار شد، تا كار و كاسبی خوبی به راه اندازد.

همینطور كه به سمت بازار می‌رفت، در طول مسیرش به مردی برخورد كرد كه با صدای بلند می‌گفت: «آی دل خوش دارم، آی دل خوش دارم...»

پسرعمو خیلی كنجكاو شد نزدیكتر رفت و بعد از سلام كردن از مرد پرسید «آی دل خوش دارم چه معنایی دارد.»

مرد گفت: «به یك شرط معنایش را برای تو می‌گویم.»

پسر گفت: «چه شرطی؟»

مرد گفت: «به این شرط كه اشرفی‌هایی را كه در كیسه داری به من بدهی. پسر قبول كرد.

سپس مرد به او گفت: «معنای این جمله این است كه تو در همه حال و در هر ملك و سرزمین كه بودی، چه شاه باشی و چه گدا، زمانی خوشبخت هستی كه دل خوش داشته باشی.»

سپس پسرعمو از مرد رهگذر خداحافظی كرد و به خانه برگشت. دخترعمو وقتی دید پسرعمو با دست خالی به خانه برگشته است. سؤالی از او نكرد، بلكه دوباره به نزد پدرش رفت و كیسه‌ای پر از اشرفی از او گرفت و به پسر عمویش داد.

روز بعد، پسرعمو مجدداً راهی بازار شد. هنوز چندقدمی از خانه دور نشده بود كه صدای مرد رهگذری را شنید كه فریاد می‌زد: «خواب بیدار كن. خواب بیدار كن. خواب بیدار كن.»

پسر كنجكاو شد و به طرف مرد رهگذر رفت و از او خواست معنای این جمله را برایش بازگو كند. مرد در پاسخ گفت: «به شرطی معنایش را می‌گویم كه تو كیسه اشرفی‌ات را به من بدهی.»

پسر قبول كرد.

مرد رهگذر گفت: «معنایش این است، هر گاه به دیار و سرزمینی غریب و ناآشنا رفتی، همیشه هنگام خواب یك چشمت خواب و یك چشمت بیدار باشد.

سپس، پسرعمو با مرد رهگذر خداحافظی كرد و به خانه برگشت.

دختر عمو با دیدن وضعیت پسر عمو دوباره به نزد پدر رفت و كیسه‌ای پر از اشرفی آورد و به پسر عمویش داد.

روز بعد، پسر عمو برای بار سوم راهی بازار شد. اما هنوز چند قدمی از خانه دور نشده بود كه مجدداً صدای مرد رهگذری به گوشش رسید كه فریاد می‌زد: «ای صبر عالم، ای صبر عالم، ای صبر عالم.»

پسر با كنجكاوی جلو رفت، سلام كرد و پرسید: «صبر عالم چه معنایی دارد؟» مرد گفت: «به شرطی می‌گویم كه كیسة پر از اشرفی‌ات را به من بدهی»

پسر قبول كرد. مرد گفت: «معنایش این است كه هر گاه تو روزی كار و پیشه‌ای را شروع كردی باید آنقدر صبر و شكیبایی به خرج دهی، تا بالاخره كارت به نتیجه برسد و تو كامروا شوی».

سپس با مرد رهگذر خداحافظ كرد و به سمت خانه به راه افتاد. این بار، دختر عمو زمانی كه دید، همسرش دست خالی به خانه برگشته چیزی نگفت و به نزد پدرش نرفت.

روز بعد پسر مجدداً راهی بازار شد. اما دیگر كیسة اشرفی برایش نمانده بود تا كار و كاسبی جدیدی را شروع كند.از قضا در همان موقع كاروانی از تجار كه اهل فرهنگستان بودند، وارد شهر شدند. پسرعمو آنها را به خانة عمویش كه تاجر بزرگ و ثروتمندی بود برد آنها شب را در منزل عمو بسر بردند و صبح هنگام خداحافظی به او پیشنهاد نمودند كه او هم با آنها همراه شود. اما عمو چون فرصت رفتن به چین را نداشت، برادرزاده‌اش را با مقداری كالا با آنها راهی نمود تا به كشور چین برود.

پسرعمو پس از خداحافظی با مادر و همسرش با آنها به راه افتاد. كاروان رفت و رفت، همه خسته و تشنه شده بودند، بالاخره به چاه آبی رسیدند و تصمیم گرفتند در همان جا اطراق كرده آبی بنوشند و غذایی بخورند و بعد از كمی استراحت به راهشان ادامه دهند.

زمانی كه كاروانیان می‌خواستند از چاه آب بكشند متوجه شدند، چاه به قدری گود است كه دلوشان به انتهای آن نمی‌رسد. بنابراین،‌تصمیم گرفتند، یكی از افراد كاروان را به داخل چاه فرستاده تا آب بیاورد.

اما هیچكس داوطلب انجام این كار نشد، برادرزادة تاجر وقتی دید كه برای آوردن آب كسی به داخل چاه نمی‌رود،‌ قبول كرد كه به ته چاه برود و آب بیاورد. وقتی به ته چاه رسید. ظرفهای آب را پر از آب نمود و تصمیم گرفت برگردد، ناگهان ضربه‌ای به شانه‌اش خورد و برگشت و نگاه كرد اژدهای وحشتناكی را در پشت سرش دید. از شدت ترس ظرف های آب از دستش افتاد، اما اژدها بدون اینكه آسیبی به او برساند، گفت: «به دنبال من بیا.» پسر هاج و واج به دنبال او به راه افتاد ، او با دیدن مناظر زیبا و اتاقهای پر از طلا و جواهر و ظرفهای گرانبها دهانش از تعجب باز مانده بود. چون هرگز تصورش را هم نمی‌كرد در ته چاه با یك چنین چیزهایی برخورد كند. اژدها وارد اتاقی شد و به پسر دستور داد بنشیند. سپس، رو به او كرد و گفت: «پسر جان، ما در این جا رسمی داریم و آن اینكه از هر كسی كه وارد این چاه شود سؤالی می پرسیم. اگر جوابش را بلد باشد كه به خوبی و خوشی و انعام فراوان از این جا می‌رود و در غیر این صورت باید كشته شود.

پسر از روی ناچاری قبول كرد. اژدها گفت: «پسر جان، فقط سه بار سؤالم را تكرار می‌كنم. حال به من بگو معنای دل خوش چیست؟»

بار اول پسر از شدت ترس و وحشت چیزی به خاطرش نیامد. بار دوم هم همچنین، اما زمانی كه اژدها برای بار سوم از او پرسید، ناگهان بیاد مرد رهگذر و پاسخ او افتاد.بنابراین، فوراً در جواب اژدها گفت: «هر گاه به ملك و یا سرزمینی رفتی چه شاه باشی و چه گدا باید دلت خوش باشد تا خوش بخت شوی»

اژدها گفت:‌ «مرحبا پسر» و طبق قولی كه داده بود، سه عدد انار شب چراغ به او داد كه پر از یاقوت، زمرد و دُر بودند. بعد پسر با اژدها خداحافظی كرد و به ته چاه برگشت و همراهانش او را به بالا كشیدند.

پسر چیزی از ماجراهایی كه در ته چاه برایش اتفاق افتاده بود به آنها نگفت.كاروان بعد از رفع خستگی، تشنگی و گرسنگی به راه افتاد. همانطور كه می‌رفتند به كاروانی برخورد كردند كه به شهر پسرعمو می‌رفت. پسر از كاروانیان صندوقچه‌ای خرید. انارها را داخل آن گذشت و دُرش را مهر و موم نمود و به رییس كاروان سپرد تا آن را به دست دخترعمویش برساند.

سپس، پسر به همراه كاروان فرنگستان به سمت سرزمین چین به راه افتاد. رفتند و رفتند تا زمانی كه ستاره‌ها در آسمان شروع به چشمك زدن كردند. كاروانیان در این فكر بودند كه شب را در كجا بگذرانند. همانطور كه اطرافشان را برای پیدا كردن محل مناسبی نگاه می‌كردند. چشمشان به پیرمردی خورد كه به سمت آنها می‌آمد. پیرمرد به آنها پیشنهاد كرد، شب را در كاروانسرای او بسر ببرند.

همگی قبول نمودند و به طرف كاروانسرا به راه افتادند. وقتی به كاروانسرا رسیدند،‌ پیرمرد به خدمه‌اش دستور داد برای مهمان ها چای بیاورند. بعد از خوردن چای كاروانیان از فرط خستگی به خواب رفتند. ناگهان، پسر از خواب بیدار شد. بیاد پند مرد رهگذر افتاد كه به او گفته بود، هر گاه به مكان غریبی رسیدی، یك چشمت خواب و یك چشمت بیدار باشد.

سپس از جا برخاست تا گشتی در كاروانسرا بزند. همانطور كه اطراف را نگاه می‌كرد به اتاقی رسید كه پیرمرد كاروانسرادار در آن سفره و بساط شام را مهیا می‌نمود. ولی حركاتش خیلی مشكوك بود. پسر پاورچین، پاورچین به سمت آن اتاق رفت و از لای در به داخل اتاق نگاه كرد. پیرمرد سفره‌ای پهن كرد و به تعداد افراد كاروان بشقاب هایی پر از برنج و گوشت چیده بود. به جز یك بشقاب، سپس شیشه‌ای كوچك از پر شالش بیرون آورده از مایعی كه در آن بود بر روی همة غذاها كمی ریخت. پسر با دیدن این منظره، به نقشة شوم پیرمرد پی برد. خیلی سریع، به سمت اتاقی كه كاروانیان در آن به خواب رفته بودن رفت و همه افراد را بیدار نمود و نقشه‌ای كه پیرمرد برای قتل آنها كشیده بود برایشان گفت.

افراد هر كدام راه‌حلی برای از بین بردن نقشة شوم پیرمرد پیشنهاد دادند تا سرانجام قرار شد به اصطبل رفته و با باز كردن افسار اسب ها و شترها هرج و مرج در كاروانسرا درست كنند تا بتوانند نقشه پیرمرد بدجنس را خنثی كنند.

بنابراین، همگی به سوی اصطبل رفته و افسار حیوانات را بازنمودند، در یك چشم به هم زدن سرو صدای حیوانات شروع شد و حیاط كاروانسرا پر شد از اسب و شترهای افسار گسیخته‌ای كه به هر طرف می‌دویدند. پیرمرد با شنیدن این سروصداها به حیاط آمد و با دیدن منظرة حیوانات به افراد كاروان گفت كه آنها برای خوردن شام به اتاق بروند و او خودش حیوانات را به اصطبل می‌برد. كاروانیان از او تشكر نموده به سمت اتاقی كه سفره غذا مهیا شده بود رفتند. بلافاصله بعد از ورود، پسرعمو بشقاب پیرمرد را با یكی از بشقاب های خودشان عوض نموده و ساكت و آرام بر سر جایشان نشستند. پیرمرد بعد از آرام كردن و بستن اسب ها و شترها به اتاق آمد و وقتی مشاهده كرد مهمان هایش لب به غذا نزده‌اند به ظاهر ناراحت شد و گفت: «چرا غذاهایتان را میل نفرمودید؟»

رییس كاروان گفت: «در سرزمین ما رسم بر این است كه ابتدا صاحبخانه غذا را شروع كند و سپس مهمان ها.»

پیرمرد بر سر جایش نشست و شروع به خورد غذا نمود. هنوز چند لقمه بیشتر نخورده بود كه حالش دگرگون شد و در كنار سفره جان سپرد. كاروانیان با دیدن این منظره از هوشیاری و زیركی برادرزادة تاجر تشكركردند. سپس از آشپزها خواستند برای آنها غذا بیاورند و بعد از خوردن شام همگی خوابیدند. صبح شد، افراد همه انبارها و اتاقهای كاروانسرا را گشتند و در هر كدام زر و سیم و ظرف ها و پارچه‌های گرانبها و كالاهایی را یافتند كه پیرمرد بدجنس با همین نقشه از كاروان های قبلی گرفته بود. سپس رییس كاروان تمام این اشیاء را بین كاروانیان و خدمة كاروانسرا تقسیم نمود به سمت سرزمین چین حركت كردند.

خلاصه بعد از روزها و ماه های زیاد به سرزمین چین رسیدند و در آنجا معامله‌های پرسودی انجام دادند و كالاهای موردنظرشان را خریداری كرده و به سمت فرهنگستان به راه افتادند. زمانی كه به سه فرسنگی شهر برادرزادة تاجر رسیدند او را جلوتر به شهر فرستادند تا خبر ورودشان را به عمویش بدهد تا او برای پذیرایی از كاروانیان آماده باشد.

پسرعمو سوار بر اسبی شد و به تاخت به سمت شهرش حركت نمود اما در بین راه تصمیم گرفت ابتدا سری به خانة خود بزند و از حال و احوال مادر و همسرش باخبر شود و سپس به منزل عمویش برود.

وقتی به خانه رسید اثری از آن خانه كوچك و فقیرانه قبلی ندید و در عوض خانة بزرگ و باشكوهی را مشاهده كرد. وارد شد، وقتی پشت در اتاق رسید صدای مرد و زنی را شنید. مشكوك شد و آهسته از لای در به درون اتاق نگاه كرد. پسر جوانی را دید كه سرش را بر زانوی همسرش نهاده و با هم صحبت می‌كردند.

پسرعمو از شدت ناراحتی و عصبانیت نزدیك بود خود را به داخل اتاق انداخته و با شمشیرش آنها را به قتل برساند. اما ناگهان به یاد گفتة‌ مرد رهگذر و پند و اندرزش در مورد صبر و شكیبایی در برابر مصائب و ناملایمات این روزگار افتاد.

سپس، دقیقتر گوش فرا داد و شنید پسر جوان به دختر عمو می‌گوید مادر چرا پدر به خانه برنمی‌گردد تو سال هاست به من می‌گویی، پدرم برای تجارت به سرزمین چین رفته و به زودی برمی‌گردد، اما هنوز برنگشته است.

پسرعمو به محض شنیدن این كلمات فهمید، چطور با بكار گرفتن پند و اندرز مرد رهگذر و صبر و شكیبایی نمودن از اتفاق وحشتناكی جلوگیری نموده است. پس به داخل اتاق رفت و پسرش را در آغوش گرفته و گفت: «پسرم، در این سال ها مادر هرگز به تو دروغ نگفته چون من پدرت هستم كه برای تجارت به چین رفته بودم و اینك به نزد شما برگشته‌ام.

پسرعمو بعد از احوالپرسی و رفع خستگی از آنها اجازه خواست تا به منزل عمو برد و پیغام رییس كاروان فرنگستان را به او برساند.سپس پسرعمو به نزد عمویش رفته و پیغام رییس كاروان را به او رسانده بلافاصله به نزد كاروانیان برگشت و به اتفاق آنها به خانة عمویش رفت.

در خانة عمو پس از صرف چای و شام و رفع خستگی، رییس كاروان فرنگستان رو به عمو نموده و تمامی ماجراهای طول سفرشان و كمك های به موقع و هوشیارانه برادرزاده‌اش را تعریف كرد. و در آخر گفت: «اینك همگی ما تصمیم گرفته‌ایم به خاطر اعمال شجاعانه و هوشیارانه این جوان انعام بسیار خوب و شایسته‌ای به او بدهیم»

سپس، مقدار زیادی از كالاهای گرانبها و قیمتی خود را به جوان دادند. صبح فردا، كاروان فرنگستان بعد از خداحافظی راهی دشت و بیابان شده تا به فرنگستان بروند و پسرعمو هم به نزد خانواده‌اش برگشت.

پس از رسیدن به خانه رو به همسرش نموده و گفت: «حال می‌خواهم ماجرای سه كیسه اشرفی و تجارب پرسودی كه به كمك آنها انجام دادم را برایت شرح دهم . در ابتدا در مورد آن سه انار شب چراغ كه پر از یاقوت و زمرد و دُر بود، آنها را به كمك معامله‌ای كه با كیسة اشرفی اولی با مرد رهگذر نمودم بدست آوردم زیرا آن مرد رهگذر در ازای كیسة اشرفی پند و اندرزی به من داد كه در ته چاه در برابر آن اژدهای وحشتناك به دردم خورد. و اما در ازای كیسة اشرفی دوم پند و اندرزی به دست آوردم كه در كاروانسرای بین راه از آن استفاده نموده و مانع كشته شدن خود و همراهانم شدم و در عوض مقدار زیادی زر و سیم و كالاهای گرانبها بدست آوردم كه در سرزمین چین با آنها معامله‌های پرسودی انجام داده و سود سرشاری نصیبم شد. و اما در ازای كیسة اشرفی سوم پند و اندرز گرانبهایی نصیبم شد كه به كمك آن پرسودترین معامله زندگی‌ام را انجام دادم و آن صبر و شكیبایی در برابر ناملایمات زندگی بود و با آن تو و فرزندم را دوباره بدست آوردم زیرا آن پند و اندرز گرانبها مانع از جنایتی خونین شد كه می‌خواستم در حق تو و فرزندم بنمایم.

بعد از آن با بكار گرفتن پند و اندرزهای مفید مرد رهگذر، همگی در كنار یكدیگر سالیان سال را به خوبی و خوشی زندگی كردند.

 

بر گرفته از کتاب افسانه های کمشی، نوشته خانم نرکس وفایی میغانی
[ سه شنبه 30 تیر 1394 ] [ 02:15 ب.ظ ] [ علی اصغر نادری ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ


بسم الله الرحمن الرحیم
وَ قُلْ رَبِّ أَدْخِلْنِی مُدْخَلَ صِدْقٍ وَ أَخْرِجْنِی مُخْرَجَ صِدْقٍ وَ اجْعَلْ لِی مِنْ لَدُنْكَ سُلْطَانًا نَصِیرًا،

میغان از روستا های بسیار کهن و دیرینه شهرستان شاهرود ، بخش بسطام و بزرگترین روستای دشت بسطام از هر نظر می باشد. شغل اکثر مردم این روستا کشاورزی و باغداری و دامپروری است .برگزاری پرشور مراسم عزاداری در ماه محرم به ویژه سینه زنی مشهور « دوره » آنها هر شخصی که یکبار آن را دیده باشد به سوی خود می کشاند.

این روستا حدود 100 شهید در عرصه های متعدد انقلاب اسلامی تقدیم نموده که افتخاری جاودانه و ابدی برای آن ها به ارمغان آورده اند.

خرقان که به شیخ و بس مریدش نازد
بسطام به شکوه بایزیدش نازد
در وسعت این دشت پر از راز و نیاز
میغان به صفای صد شهیدش نازد.

We will build beautiful and modern Meyghan together

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :

  • paper | پرشین بلاگ | ایران بلاگ